بعضي وقتها ميگويند :به نام ما به کام شما شد .اينجا سند خانه به نام من است اما تو داخل آن مي نشيني ..
فعل مي گويند ايجاب اش از خداست اما به شما نسبت مي دهند.
من برمي خيزم اما به حول وقوه تو.
دل يک کاره است .
نمي توان نفرت وعشق را يکجا در دل جاي داد با ورود يکي ديگري ميرود.
خيلي وقتها در نسبت دادن اين ماجرا رخ مي دهد .
برادران يوسف حسادت کردند در آخر ماجرا يوسف گفت :شيطان شما را گول زد.
نفس آنها را تبرئه کرد و به آن اجازه داد که بتوانند يگانگي کنند.
عارف هم ناملايماتي که از ديگران مي بيند به شيطان ونفس اماره نسبت ميدهد نه به خود شخص واينجاست که عارف داراي صلح کل است وبدي را در دل نگه نميدارد.
چون نگهداري همان وافتادن همان .
تو علاوه برآن که بدي ديدي حق انتقام نداري وحق اين را نداري که بد ببيني .بايست ردکني .
اين کار يکي از شاهکار هاي رندي است .
در ديد توحيد صمدي ما سختي را به جلال و آساني را به جمال الهي نسبت مي دهيم به کسي که هميشه بدهکار هستيم وما بين اين دو هستيم .
اينجا شايدبوي مکر ممدوح مي آيد .
يکي از مشکلات راه مردم اند به انحاء گوناگون و ناگزير از مردم هم هستيم .
ومهم اين است که کدورت بر دل نماند و تو از تصفيه دل باز نماني در دار وجود هم جزخدا کسي نيست .تو از خودت بپرس که هستي ؟
راستي چرا اسناد وايجاب دو تا ميشود.شنيدي مي گويند تو باعث شدي من اهل بهشت شوم.
به خاطر اين شيوه است که عارف دل خود را از غير خدا خالي مي کند.اين مطلب آمد که اگر در ميان خلق دچار بي هنري ديگران شديد با ايجاب ونسبت کدورت را برطرف کنيد .از گامهاي شيطان پيروي نکنيد چون به بن بست مي رسيد بعد کفر مي گوييد.شيطان راهها را ميبندد ، نا اميد ميکند ووعده دروغ مي دهد.شايد دليل اين برخورد ها اين باشد که تواز قافله بي قراري خدا باز نماني و خشک نشوي چون اگر خدا لحظه اي تجلي نکند همه خلاصيم.لذا حال که دارد دم به دم تجلي مکند ودر اين تجلي بي قرار است تو اگر ازکسي چيزي به دل بگيري از اين تجليات باز مي ماني ونمي تواني استفاده کني وسنگ مي شوي چون از آسمان باز ماندي سنگ مي شوي و سنگ هم به همين دليل سنگ است.
اگر در راهي که هيچ که اگر نيستي يک شيوه در رفتن از خيال خلق را گفتيم که مي گويد اين هم بگذرد يعني بايست گذشت تا از تجلي بعدي که تکراري نيست باز نماني بايست انديشه خود را و فکرت را در عبادت به کار گيري که کدورت حاصل خاطرات دنيوي وعلايق نفساني است و مانع صفاي باطني .